خوابهايم را تو خواهی ديد

از امشب

خوابهايم برای تو

از اين پس

با چشم های باز می خوابم

از اينجا به بعد

چشم ها یم از تا غروب

نگاههای آشنا می آيد

و می رود که بيايد از طلوع چشم هايی که نديدم

از اينجا به بعد

که تو چترت را نو می کنی

من از راه های پر از چتر رفته بر می  گردم

ولی تو آمدنم را خواب نخواهی ديد

از اينجا به هر کجا

من بدون ساعت راه می روم

بدوه هر روز که صبح را

از پنجره به عصر

می برد

و پای سکوت ماه

به خاطره خيره می شود

از اينجا به بعد

دنيا زير قدم هايم تمام می شود

و تو از دو چشم باز

که رو به آخر دنيا می خوابد

رو به چترهای رفته

تمام خوابهايم را خواهی ديد.

 

                                                « هيوا مسيح »

 

 

 

/ 5 نظر / 4 بازدید
sah ra

خواب رويای فراموشی هاست خواب را دريابم که درآن دولت خاموشی هاست با تو در خواب، مرا لذت ناب هماغوشی هاست *** آرزو ميکردم دشت سرشار ز سرسبزی روياها را من گمان ميکردم دوستی همچون فصلی سرسبز چار فصلش همه آراستگی ست من چه ميدانستم هيبت باد زمستانی هست من چه ميدانستم سبزه ميپژمرد از بی آبی سبزه يخ ميزند از سردی دی من چه ميدانستم دل هرکس دل نيست قلب ها بی خبر از عاطفه اند *** و چه روياهايي که تبه گشت و گذشت و چه پيوند صميميت ها که به آسانی يک رشته گسست چه اميدي، چه اميد؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گرديد

می نو

سلام......حالتون چطوره...داشتم لينک ها رو مروری می کردم ديدم خيلی وقته بهتون سر نزدم.....شما هم همينطور....برقرار باشيد

زندگی تاريک

سلام...دوست قدیمی...من قبلا وبلاگ محسن ۶۶ رو داشتم که با هم در ارتباط بودیم...این بار با یک وب جدید آمدم...خوشحال می شم به من سر بزنید....

سايبان

هیچ وقت با هیوا مسیح آبم توی یک جوب نمی رود!